تبليغاتX
شاعر کوچه های خلوت شهر

شاعر کوچه های خلوت شهر

وبلاگ تخصصی شعر مجید مجیدی

یک تکه کوتاه ازنجمه زارع

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:19  توسط مجید مجیدی  | 

پسران آدم و دختران حوا(از گذشته هایی نه چندان دور)

 

نگاه مي كنم خيره به پسران آدم

كه دوشادوش پا به پاي دختران حوا

بر رد پاي عبور

مي رقصند

و با عقابانه ترين نگاه ها

هزار حوا را در آدم گم

و هزار آدم را حوايي مي كنند

به خنده به شرم به...

۲/۸۴

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:15  توسط مجید مجیدی  | 

بی نام

بعضی وقت ها

آن قدر در نداشته هایمان  گم شده ایم

که داشته هایمان سیاه شده اند

و شاعری چیزی نیست

جز دوست دارم

و

کسی که غایب است

و همیشه لب های شاعر

خالی است از یک بوسه سرخ

و یقه پیراهنش

سر ریز از خط جنون

با پایی که می گرید راه را

و دستی که می لرزد

تا خط باشد

شعر را

رویا را.

۱۲/۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 20:32  توسط مجید مجیدی  | 

جمشیدیه)2(

ایستاده یا نایستاده

باید خیره باشی

به ستون هایی که امسال هم

یکی از آنها کم شده است

تخت جمشید

اما حقیقت

تخت بی جمشید

که زیر سایه ستون هایش

چشمهایی طماع و جستجو گر

به دنبال رسیدن به سکه ای از جمشید و پرویزند.

۱۲/۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:7  توسط مجید مجیدی  | 

چند تکه ورباعی و...

تصویر تو را همیشه یک ماه کشید

یک جفت نگاهٍ با تو همراه کشید

وقتی که تمام زندگی را فهمید

در لحظه رفتنت فقط آه کشید

**********************

و این هم یک شعر از یک استاد و جواب من:

از استادکریم رجب زاده:

دهان باز کنی قلاب ها به صلابه ات می کشند

هی ماهی جان دریا را فراموش کن

که فردا حسرت همین رودخانه ام بر دلت می ماند.

 

اما جواب من:

مهم نیست دهان باز کنی یا نه

این روزها هر کجا نگاه کنی

 قلابی افتاده

و انجا که قلابی نیست طوری گسترده

هی شاعر

می نویسی دریا را فراموش کن

آخر دریا و رودخانه هم قبیله اند دست در دست هم

نه شاعر ما کنار همین قلاب ها بزرگ شده ایم

وبا همین قلاب ها رهسپاریم

یا امروز یا فردا

این است قانون روزگار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:57  توسط مجید مجیدی  | 

.......................................کفففففففففففررررررررررر.....................

خدا کف می زند تندیس جان می گیرد وآدم

به فکر این که این دنیا دگر چیزی ندارد کم

و آدم سجده بر هوا خدا هم آه می گوید

عجب ماری درون آستین خویش پروردم

و این هم یک تکه کوتاه از یکی از......

پسری کیف زنی را قاپید

توی کیف را کاوید

و به چیزی نرسید

روژ لب را برداشت

روی دیوار نوشت

پز زن عالی بود

کیف زن خالی بود

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:22  توسط مجید مجیدی  | 

پوزش

امروز بعد از ۹ماه به روز شدم اینم یک رباعی تقدیم به دوستان

در دفتر شعرهای شور انگیزم

از سرد ترین خاطره ها لبریزم

تو سبز ترین شکوفه در قافیه ها

من زرد ترین قافیه ام پاییزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10:24  توسط مجید مجیدی  | 

از مجموعه بانو دریا

بانوی دریا

ماهیگیران طور انداخته اند به دریا

و من بر سر تو

هر دو صید کرده ایم

آنهاماهی ها را و من تو را عشق را

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 14:32  توسط مجید مجیدی  | 

بی نام

خواهرم

چقدر قشنگ سیب می خورد

مثل حوا که یک گاز بیشتر نزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:52  توسط مجید مجیدی  | 

طرح کوتاه

دفتر شعر هایم سنگین شده است

باید شعر وزن دار ننویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:34  توسط مجید مجیدی  | 

سیب تو

تو سیب سرخی و برای من رسیده

بر شاخه ای جامانده و هرگز نچیده

بانو قبولم کن که بی شک عاشقانه

چشمم برای چیدنت نقشه کشیده

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 10:34  توسط مجید مجیدی  | 

بی نام

نیلی چشمان تو را من دوست دارم

با نی نی آوازهایش بی قرارم

آرام می خوابم کنار واژه هایم

شعر خودم را دست چشمت می سپارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:39  توسط مجید مجیدی  | 

مقام

مقامي است

بزرگ بزرگ برف را

كه هميشه در پيشگاه

آسمان و زمين

رو سپيد رو سپيد است.

۷/۸۴

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 17:57  توسط مجید مجیدی  | 

من و چشم هایت(این شعر از گذشته هایی نزدیک است)

امروز با یک شعر تکراری

منُ چشمان گیرای تو زیبا

می نویسم

مصراع اول را

نه خط خطی می کنم

منُ چشمان....

می مانم چه بنویسم

که مثل نگاهت برقصد

آبی آبی

منُ چشمان....

نه بهتر است منُ چشم هایت تنها باشیم.

۷/۸۴

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 17:50  توسط مجید مجیدی  | 

(لحظه بدرود

زن سوار می شود کوپه شماره بیست

پشت پنجره ببین روبروی او کسی است

می رود به دور دست دور از خودش و من

بعد از او کنار من جز سکوت کسی که نیست

هو و هو قطار رفت لا به لای سایه ها

دستهای بدرقه چشم هایمان گریست

هر دو نیمه ای زهم پاره ای زیکدگر

لحظه خدا فظی قلب هایمان یکی است

***

آه قطار می رود پشت جاده غروب

یک صدا درون من رفته او دگر نایست

۴/۸۴

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 9:56  توسط مجید مجیدی  | 

تركيب من وتو

تو خيره به

چشم هاي آبي من

و من

به لب هاي قرمز تو

عشق

تركيب بين من و توست

بنفش....۸۴

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 19:35  توسط مجید مجیدی  | 

طرح كوتاه 01

چگونه وسوسه نشوم

به چيدني

كه تو

حوايي

و من آدم

محكوم چيدن سيب...۸۴

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 19:31  توسط مجید مجیدی  | 

کرانه چشم هایم

چشم هایم کرانه آبی دریاست

که تو

با قایق رویاییت

به هر موج پلک زدنم

به دل می نشینی.

۷/۸۴

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 16:23  توسط مجید مجیدی  | 

حادثه تازه(یک دو بیت)

تمام حادثه اینک دو استخوان پیکر

و تکه های لباس و پلاک و انگشتر

تمام حادثه آری دوباره آمدنت

به استجابت اشک دعای یک مادر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 16:21  توسط مجید مجیدی  | 

بهشت در کنار تو

کشید و رفت

باد روسریت را

من دویدم به دنبال باد

و باد به دنبال من

من گم شدم لا به لای موهایت

و تو با سیب های سرخ گونه ات

خندیدی به من

آری

مرا وسوسه ای نیست در سر

به چیدن

دلخوشم به وعده بهشت فردا

شاید کنار تو.

۷/۸۴

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:36  توسط مجید مجیدی  | 

تصویر(1)

زرد شد

سیب مانده به درخت

از ترس افتادن.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 22:35  توسط مجید مجیدی  | 

فصل سکوت

 

فصل سکوت دوباره نشستن لب نگاه

از لحظه ها گذشتن و صد ها هزار آه

يک آسمان ستاره و اينجا شبی غريب

صد کهکشان نشسته برای عروج ماه

یک پنجره درخت و تنها صدای باد

تنها درخت نشسته در اين سايه سياه

***

تنها صدا صدای شکستن ز برگ ها

گم می شود برای هميشه به نيمه راه

***

يک پنجره ميان سکوتی هميشه سرد

يک فصل سرد برای هميشه لب نگاه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 21:12  توسط مجید مجیدی  | 

روح غزل

 

امشب منُ سکوتُ غزل استخاره ها

دل می دهم غزل به غزل تا ستاره ها

بر لحظه ها هجوم نگاهی هميشه تيز

با چشم تر دويده ميان نظاره ها

در کوچه ها هميشه به دنبال ديدنت

تا نا کجا برای رسيدن به چاره ها

اين قصه هم دوباره به تکرار می رسد

هی خط به خط برای هميشه دوباره ها

***

فردا ولی به دست اهالی نمی رسد

خاکستری که مانده از اين تکه پاره ها

مجيدی/۸۲

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 21:11  توسط مجید مجیدی  | 

خيال

 

اتاقُ صندلی حجم سکوتُ جای خالی

شکست لحظه ها افسوس های خسته حالی

برای ديده ها عابر نه اما سايه ای دور

برای لحظه ها اما دگر هرگز مجالی

ميان پنجره گلدان و تنها شاخه عشق

سقوط قلب ها در دستهای خشک سالی

***

زمان چرخيد تنهايی سکوتُ جای خالی

دوباره صندلی يک پنجره عکس خيالی

مجيدی/۸۲

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 21:9  توسط مجید مجیدی  | 

تنهای تنها(به پيشواز غزل سنگ تمام سعيد بيابانکی)

 

 امشب که بی تو تنها شيدا و بی قرارم

دستی نبُد که دستم در دست او گذارم

تا بال می زنم من در آسمان رويا

يک کهکشان ستاره تا ماه می شمارم

تن پوشی از شکستن بر سايه پوش چشمم

تا قطره قطره امشب باران غم ببارم

از برگ برگ جانم اينک چه مانده باقي

بر چرخ های پاييز تا نقطه چين سوارم

***

ديشب به قاب چشمم زلفی شکسته ديدم

امشب منُ دو چشمم با سايه هم قطارم

((گفتی که خوابُ مستی آرامشی است يکدست))

من پلک روی پلکم بی تو نمی گذارم

***

امشب شبی غريب است  تا صبح ليله القدر

هی خانه خانه امشب تقويم می شمارم

مرداد۸۳

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 20:55  توسط مجید مجیدی  |