یک تکه کوتاه ازنجمه زارع
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
وبلاگ تخصصی شعر مجید مجیدی
یک تکه کوتاه ازنجمه زارع
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
نگاه مي كنم خيره به پسران آدم
كه دوشادوش پا به پاي دختران حوا
بر رد پاي عبور
مي رقصند
و با عقابانه ترين نگاه ها
هزار حوا را در آدم گم
و هزار آدم را حوايي مي كنند
به خنده به شرم به...
۲/۸۴
بعضی وقت ها
آن قدر در نداشته هایمان گم شده ایم
که داشته هایمان سیاه شده اند
و شاعری چیزی نیست
جز دوست دارم
و
کسی که غایب است
و همیشه لب های شاعر
خالی است از یک بوسه سرخ
و یقه پیراهنش
سر ریز از خط جنون
با پایی که می گرید راه را
و دستی که می لرزد
تا خط باشد
شعر را
رویا را.
۱۲/۸۵
ایستاده یا نایستاده
باید خیره باشی
به ستون هایی که امسال هم
یکی از آنها کم شده است
تخت جمشید
اما حقیقت
تخت بی جمشید
که زیر سایه ستون هایش
چشمهایی طماع و جستجو گر
به دنبال رسیدن به سکه ای از جمشید و پرویزند.
۱۲/۸۵
تصویر تو را همیشه یک ماه کشید
یک جفت نگاهٍ با تو همراه کشید
وقتی که تمام زندگی را فهمید
در لحظه رفتنت فقط آه کشید
**********************
و این هم یک شعر از یک استاد و جواب من:
از استادکریم رجب زاده:
دهان باز کنی قلاب ها به صلابه ات می کشند
هی ماهی جان دریا را فراموش کن
که فردا حسرت همین رودخانه ام بر دلت می ماند.
اما جواب من:
مهم نیست دهان باز کنی یا نه
این روزها هر کجا نگاه کنی
قلابی افتاده
و انجا که قلابی نیست طوری گسترده
هی شاعر
می نویسی دریا را فراموش کن
آخر دریا و رودخانه هم قبیله اند دست در دست هم
نه شاعر ما کنار همین قلاب ها بزرگ شده ایم
وبا همین قلاب ها رهسپاریم
یا امروز یا فردا
این است قانون روزگار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا کف می زند تندیس جان می گیرد وآدم
به فکر این که این دنیا دگر چیزی ندارد کم
و آدم سجده بر هوا خدا هم آه می گوید
عجب ماری درون آستین خویش پروردم
و این هم یک تکه کوتاه از یکی از......
پسری کیف زنی را قاپید
توی کیف را کاوید
و به چیزی نرسید
روژ لب را برداشت
روی دیوار نوشت
پز زن عالی بود
کیف زن خالی بود
در دفتر شعرهای شور انگیزم
از سرد ترین خاطره ها لبریزم
تو سبز ترین شکوفه در قافیه ها
من زرد ترین قافیه ام پاییزم
بانوی دریا
ماهیگیران طور انداخته اند به دریا
و من بر سر تو
هر دو صید کرده ایم
آنهاماهی ها را و من تو را عشق را
خواهرم
چقدر قشنگ سیب می خورد
مثل حوا که یک گاز بیشتر نزد.
دفتر شعر هایم سنگین شده است
باید شعر وزن دار ننویسم.
تو سیب سرخی و برای من رسیده
بر شاخه ای جامانده و هرگز نچیده
بانو قبولم کن که بی شک عاشقانه
چشمم برای چیدنت نقشه کشیده
نیلی چشمان تو را من دوست دارم
با نی نی آوازهایش بی قرارم
آرام می خوابم کنار واژه هایم
شعر خودم را دست چشمت می سپارم
مقامي است
بزرگ بزرگ برف را
كه هميشه در پيشگاه
آسمان و زمين
رو سپيد رو سپيد است.
۷/۸۴
امروز با یک شعر تکراری
منُ چشمان گیرای تو زیبا
می نویسم
مصراع اول را
نه خط خطی می کنم
منُ چشمان....
می مانم چه بنویسم
که مثل نگاهت برقصد
آبی آبی
منُ چشمان....
نه بهتر است منُ چشم هایت تنها باشیم.
۷/۸۴
|
زن سوار می شود کوپه شماره بیست
پشت پنجره ببین روبروی او کسی است می رود به دور دست دور از خودش و من بعد از او کنار من جز سکوت کسی که نیست هو و هو قطار رفت لا به لای سایه ها دستهای بدرقه چشم هایمان گریست هر دو نیمه ای زهم پاره ای زیکدگر لحظه خدا فظی قلب هایمان یکی است *** آه قطار می رود پشت جاده غروب یک صدا درون من رفته او دگر نایست ۴/۸۴ |
تو خيره به
چشم هاي آبي من
و من
به لب هاي قرمز تو
عشق
تركيب بين من و توست
بنفش....۸۴
چگونه وسوسه نشوم
به چيدني
كه تو
حوايي
و من آدم
محكوم چيدن سيب...۸۴
چشم هایم کرانه آبی دریاست
که تو
با قایق رویاییت
به هر موج پلک زدنم
به دل می نشینی.
۷/۸۴
تمام حادثه اینک دو استخوان پیکر
و تکه های لباس و پلاک و انگشتر
تمام حادثه آری دوباره آمدنت
به استجابت اشک دعای یک مادر
کشید و رفت
باد روسریت را
من دویدم به دنبال باد
و باد به دنبال من
من گم شدم لا به لای موهایت
و تو با سیب های سرخ گونه ات
خندیدی به من
آری
مرا وسوسه ای نیست در سر
به چیدن
دلخوشم به وعده بهشت فردا
شاید کنار تو.
۷/۸۴
زرد شد
سیب مانده به درخت
از ترس افتادن.
فصل سکوت دوباره نشستن لب نگاه
از لحظه ها گذشتن و صد ها هزار آه
يک آسمان ستاره و اينجا شبی غريب
صد کهکشان نشسته برای عروج ماه
یک پنجره درخت و تنها صدای باد
تنها درخت نشسته در اين سايه سياه
***
تنها صدا صدای شکستن ز برگ ها
گم می شود برای هميشه به نيمه راه
***
يک پنجره ميان سکوتی هميشه سرد
يک فصل سرد برای هميشه لب نگاه
اتاقُ صندلی حجم سکوتُ جای خالی
شکست لحظه ها افسوس های خسته حالی
برای ديده ها عابر نه اما سايه ای دور
برای لحظه ها اما دگر هرگز مجالی
ميان پنجره گلدان و تنها شاخه عشق
سقوط قلب ها در دستهای خشک سالی
***
زمان چرخيد تنهايی سکوتُ جای خالی
دوباره صندلی يک پنجره عکس خيالی
مجيدی/۸۲